|
تنهای تنها | ||||
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
![]() ![]() ![]() ![]() ![]()
با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز خیلی ممنون از اینکه به دیدن کلبه من اومدین امیدوارم لحظات خوب و خوشی رو در اینجا سپری کنید.
راستی ببخشید دوستان من یه مدت نبودم از این به بعد من و یه دوست اینجا را مدیریت میکنیم منتظر انتقادها و پیشنهاد های خوبتون هستیم.
. با تشکر . [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 12:54 ] [ علی ]
به احساس پاکم قسم دل به مهر تو بستم
به غیر از تو باکس عهدی نبستم ، اگر بسته ام خون بگرید دلم ،بی تو هیچم هنوزم زمینای عشق تو مستم ، پس از آن دم جدایی و عشق آفرین خدا را هنوزم به یاد تو هستم به یاد دو چشم فریبنده مستت که تا دیدمش جام عقل را شکستم تو را ای فروغ شب تار من ، به اشکم قسم......... به شعرم قسم......... چون خدا می پرستم .(s) [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 22:12 ] [ علی ]
یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز
چه افسانه ی زیبایی… زیباتر از واقعیت .. راستی مگر هر شخصی احساس نمیکند
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
با سلام-در آستانه فرا رسیدن “عید نوروز باستانی” و طمطراق پیک بهاران و آغاز سال نو تبریک
[ دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ] [ 11:0 ] [ علی ]
دلیل تنهاییم را تازه فهمیدم
اگه لطف کنید ادامه مطلب رو بخونین ممنون میشم
ادامه مطلب [ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 8:38 ] [ علی ]
خودم رو واسه خیلی چیزها آماده کرده بودم ، واسه کلی حرفدر ماشین رو باز کرد و رو صندلی کناریم نشست . کاغذی رو داد دستم کاغذ رو گرفتم و تو دستم مچاله کردم یه نفس عمیقی کشیدم و تو چشای گریونش که ملتمسانه نگام میکرد خیره شدم اما باید می گفتم . بی شرمانه نگاش کردم و گفتم : دیگه ازت خسته شدم . دیگه نمیخوامت . دیگه واسم بی ارزشی بابا به چه زبونی بگم دیگه فراموشم کن . میخوام واسه همیشه برم و ترکت کنم کاغذ رو تو دستم فشار میدادم و هی می گفتم و دونه های اشک از چشماش جاری می شد نمیدونم چی شد . ماشنی اومد و زد به ماشینم و دختره مرد در حالی که بهت زده شده بودم . نامه مچاله رو باز کردم . فقط یه جمله نوشته بود که دلم رو سوزوند و تا آخر عمرم خواهم سوخت «تو اگه بری من میمیرم»
یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسربرتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود .دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه . یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده دختر به دوستش میگه : من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی کمکم میکنی پیداش کنم ، تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود ، پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه . هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه . تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه : میدونی عشق واقعی وجود نداره ؟ پسر می پرسه چطور و دختر میگه : عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت : ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن ، مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست
شیر نری دلباختهی آهوی ماده شد. شیر نگران معشوق بود و میترسید بوسیله حیوانات دیگر دریده شود. گردنی مانند مخمل سرخ و بدنی زیبا و طناز داشت.
[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 9:6 ] [ علی ]
گفتمش همدم شبهایم کو؟ تاری از زلف سیاهش را داد
به غم كسي اسيرم كه ز من خبر ندارد عجب از محبت من كه در او اثر ندارد
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم .
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی را دارد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود .
[ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 7:53 ] [ علی ]
استادي درشروع کلاس درس ، ليواني پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببينند. بعد از شاگردان پرسيد: به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است ؟
من خيلي خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم… والدينم خيلي کمکم کردند… دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود… فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم… يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي… سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان 500 دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو ………… ….! من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم… اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم… وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي… ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم… ما هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم… به خانواده ما خوش اومدي!
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 9:15 ] [ علی ]
روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که واسش یه درس بیاد موندی بده . راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش ، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه . شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت . استادپرسید : ” مزه اش چطور بود ؟ ” شاگردپاسخ داد : ” بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش ” پیرهندواز شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه . رفتند تا رسیدن کنار دریاچه . استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه ، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه . شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید . استاداینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : ” کاملا معمولی بود . ” پیرهندو گفت : ” رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب .”
[ دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390 ] [ 21:59 ] [ علی ]
اون روزا که بودی با من عهد و پیمونو شکستی منو تنها جا گذاشتی دل به یه غریبه بستی من برات بازیچه بودم توی این دو روز دنیا نقشی مثل یه عروسک ولی تنها خیلی تنها دیگه من دوست ندارم تو برو از روزگارم تو نخند به گریه ی من، من به تو شوقی ندارم دیگه من چیزی ندارم که به پیش تو ببازم هر چی بود سوختم و باختم دیگه من چی رو بسازم برای این عاشق تنها از تو صد خاطره مونده گریه هات هم یه دروغه دل من دستتو خونده دیگه من دوست ندارم تو برو از روزگارم تو نخند به گریه من، من به تو شوقی ندارم
[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 21:41 ] [ علی ]
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم
منتظر دستای گرمت بودم تا نجاتم بده هر چی با تو خندیدم ، هر چی گریه کردم
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع
شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...! پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود .!
[ سه شنبه یکم آذر 1390 ] [ 14:45 ] [ علی ]
من از قصه زندگی ام نمی ترسم من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم. ای بهار زندگی ام اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد برگرد باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده. بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم بدان که قلب من هم شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده. این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد. بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام
کاش ميشد عشق را تفسير کرد خواب چشمان تو را تعبير کرد کاش ميشد همچون گلها ساده بود سادگی را با تو عالمگير کرد کاش ميشد در خراب آباد دل خانه احساس را تعمير کرد کاش ميشد در حريم سينه ها عشق را با وسعتش تکثير کرد
آسمان هست من هستم مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب اما نه برای تو و نه برای هيچکس در کنار اين مردم شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد اما من وجود دارم برای تنهايی ديوارهای اتاق برای انتظار قلبهای بدون عکس برای ترک خوردگی روح باغچه من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها همانطور که آسمان هست
[ جمعه بیستم آبان 1390 ] [ 10:38 ] [ علی ]
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند. در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند. داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.
[ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ] [ 15:9 ] [ علی ]
هنوز بی وفایی نکرده ام که به من میگویی بی وفا!
[ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ] [ 15:51 ] [ علی ]
![]() یاد اون روزا که شروع آشنائی بود ..شروع آشنائی همیشه جالبه ولی زود گذره ... گفتمش : دل می خری ؟ برسید چند؟ گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ! خنده کرد و دل زدستانم ربود تا به خود باز آمدم او رفته بود دل ز دستش روی خاک افتاده بود جای بایش روی دل جا مانده بود ...... اما همیشه هر شروعی پابانی هم داره .. پایان تلخی که هر روزش بد تر از مرگه ولی با گذشت زمان اون تلخی هم برات طعم شیرینی داره ،
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ويرانه خويش بخدا می برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه خويش می برم، تا كه در آن نقطه دور شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه عشق زينهمه خواهش بيجا و تباه همه چیز تموم میشه و سه تا چیر باقی میمونه تجربه و خاطره و گذر عمر وقتی به گذر عمرم نگاه میکنم می بینم که ..... کاش هنوز 15 سالم بود تا اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم ولی اینم می دونم 5-6 ساله دیگه هم به میگم کاش 25 سالم بود تا اشتبا...... سالهاس که سنگینی گذر ثانیه ها روی دوشم حس میکنم وقتی به خودم فکر میکنم می بینم این ترانه ابی چقدر باهام صادقه مثله پروانه ای در مشت چه آسون میشه ما رو کشت اما خیلی وقته تصمیم گرفتم که به راحتی کشته نشم .
به خاطره همین دیگه بوم خاطراتم رو روبروی نقاش نمی ذارم تا به آرامی آغاز به مردنم کنم . [ جمعه بیست و دوم مهر 1390 ] [ 10:8 ] [ علی ]
سالها رفت و هنوز یک نفر نیست بپرسد از من که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟ صبح تا نیمه ی شب منتظری همه جا می نگری گاه با ماه سخن می گویی گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟ صدفی در دریا است؟ نوری از روزنه فرداهاست یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟
....
عاشقی ؛ بارش احساس به روی ذهن است [ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 11:0 ] [ علی ]
کاش می شد باردیگر سرنوشت از سر نوشت کاش می شد هر چه هست بر دفتر خوبی نوشت کاش می شد از قلمهایی که بر عالم رواست با محبت, با وفا, با مهربانیها نوشت کاش می شد اشتباه هرگز نبودش در جهان داستان زندگانی بی غلط حتی نوشت کاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود کاین همه ای کاشها بر دفتر دلها نوشت
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه ی پر حادثه حاضر باشم تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم .
زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود ؟ زنده را تا زنده است قدرش بدان
ورنه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود ؟
سرسبز دل از شاخه بریدم ، تو چه کردی ؟ افتادم و بر خاک رسیدم ، تو چه کردی ؟ من شور و شر موج و تو سرسختی ِ ساحل روزی که به سوی تو دویدم ، تو چه کردی ؟
در ساحل امن عقل بودم که جنون یکدفعه مرا به داخل آب انداخت فریاد زدم کمک! که یک مرتبه عشق چون ماهی کوچکم به قلاب انداخت عقلم نرسید و زود نفرین کردم بر آنکه در آب و آنکه قلاب انداخت ...
حال دنیا را چو پرسیدم، من از فرزانه ای
احساس تو چون طراوت باران است
من از نهایت شب حرف میزنم و از نهایت تاریکی اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
[ چهارشنبه سیزدهم مهر 1390 ] [ 10:16 ] [ علی ]
[ سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ] [ 12:50 ] [ علی ]
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...
[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 17:15 ] [ علی ]
زنی سه دختر داشت که هر سه ازدواج کرده بودند. شیرجه رفت توی آب و او را نجات داد.
[ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 18:26 ] [ علی ]
تنهايي را دوست دارم زيرا ... بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا ... عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا ... تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا ... خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرا ... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد !!!
[ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ] [ 13:44 ] [ علی ]
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی... شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید... چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت. اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بینهایت) دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود.. آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم ... [ دوشنبه هفتم شهریور 1390 ] [ 15:59 ] [ علی ]
من پذیرفتم شکست خویش را ... پندهای عقل دور اندیش را ... من پذیرفتم که عشق افسانه است ... این دلدار اشنا دیوانه است ... میروم شاید فراموشت کنم ... با فراموشی هم اغوشت کنم ... میروم از رفتنم دلشاد باش ... از عذاب دیدنم ازاد باش ... گر چه تو تنهاتر از من میشوی ... ارزو دارم تو نیز عاشق شوی ... ارزو دارم بفهمی درد را ... تلخی برخوردهای سرد را ... [ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 15:15 ] [ علی ]
[ یکشنبه ششم شهریور 1390 ] [ 14:38 ] [ علی ]
اینم مثل من تنهاست اگر راه حلی واسه تنهایی دارین لطفا نظر دهیـد
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را !!!کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!! ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند !!!ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم!!! درون کلبه ی خاموش خویش اما !!!!کسی حال من غمگین نمی پرسد!!! و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم !!!درون سینه ی پرجوش خویش اما!!! کسی حال من تنها نمی پرسد !!!ومن چون تک درخت زرد پاییزم!!! که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او !!!ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
[ سه شنبه یازدهم مرداد 1390 ] [ 7:35 ] [ علی ]
|
|||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||||